سرویس گزارش تصویری

ماهنامه مسجد/ او با لبخند به درمان مردم می‌رود

ماهنامه مسجد/ او با لبخند به درمان مردم می‌رود
(شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲) ۱۰:۰۸

حاج آقا مقدس با هر کس روبه‌رو می‌شود، در سلام کردن سبقت می‌گیرد و لبخند می‌زند. کارش را راه می‌اندازد و گره از کارش باز می‌کند. در آخر مطابق سن مخاطب، تبرکی می‌دهد...

به گزارش پرتال مرکز رسیدگی به امور مساجد، گزارشی از گفتگو با امام جماعت مسجد خاتم الاوصیاء را در جدیدترین شماره ماهنامه مسجد می خوانید

 در بین مردم به «حاج آقا مقدس» معروف‌اند. «آیت الله ابوالقاسم مقدس خیابانی» در سال 1346 برای امامت جماعت مسجد «خاتم الاوصیا» دعوت شدند.

این مسجد و امام جماعت محترم چندین بار به عنوان مسجد و امام جماعت نمونه معرفی شد‌ه‌اند. به دفتر مسجد که می‌رسیم، «آقای واقفی» رئیس هیئت امنای مسجد لوح یادبودی که حاج آقا حاج علی‌اکبری به مناسبت برگزیده شدن مسجد و امام جماعت مسجد خاتم الاوصیا تقدیم کرده‌اند را نشانمان می‌دهد. حاج آقا مهمان دارد؛ از قم. مردی جوان که دو سال پیش از همسرش جدا شده و حالا پشیمان است. آمده تا حاج آقا کمکش کند و دوباره به زندگی‌اش برگردد. حاج آقا مقدس به او قول می‌دهد یکشنبه به قم برود و با همسر سابق آن مرد صحبت کند تا ان‌شالله پیوند دوباره ایجاد شود. با خودم فکر می‌کنم حاج آقا مقدس 78 ساله که به دلیل تصادف اخیرش کسالت دارد، آن مرد را ناامید نکرد و می‌خواهد برای کمک به او که اصلاً نمی‌شناسدش به قم برود!

ـ حاج آقا مقدس با هر کس روبه‌رو می‌شود، در سلام کردن سبقت می‌گیرد و لبخند می‌زند. کارش را راه می‌اندازد و گره از کارش باز می‌کند. در آخر مطابق سن مخاطب، تبرکی می‌دهد.
 
ـ‌ وقتی سوار اتومبیل است و نگاهش با نگاهی تلاقی پیدا می‌کند با روی گشاده سلام می‌کند. چه بسا اتفاق افتاده که این نگاه و سلام از راه دور آن فرد ناآشنا را به آشنایی دیرینه تبدیل کرده است.


ـ سال‌ها پیش چند جوان به سبک و سیاق جوان‌های آن دوران سرکوچه ایستاده بودند. حاج آقا مقدس از ماشین قدیمی خود پیاده شد. جلو رفت و گفت: سلام بچه‌ها. حالتان چطور است؟ چه خبر؟ چه کار می‌کنید؟ جوان‌ها پاسخ دادند. حاج آقا پرسید: بچه‌ها می‌توانید به من در کارهای مسجد کمک کنید؟ جوان‌ها با حاج آقا همراه شدند اما حاج آقا آنها را به سمت چلوکبابی برد. در جواب نگاه‌های متعجب و پرسشگر آنها خندید و گفت: اول با هم ناهار می‌خوریم و بعد می‌رویم سر کارمان. موقع ناهار حاج آقا و بچه‌ها حسابی گپ زدند و با حال و روز هم بیشتر آشنا شدند. این شروع یک رفاقت خوب شد. امروز آن جوان‌ها روحانی، پزشک، نظامی و افراد موفق جامعه هستند.

ـ حاج آقا مقدس هیچ وقت نسبت به بچه‌های کوچک که به چشم کسی نمی‌آیند، بی‌توجه نبود. آن سال‌ها که کوچه‌ها خاکی بودند، از کثیف و ناپاک شدن بدن و لباسش نمی‌ترسید و بی‌توجه به تذکرات همراهان همیشه راهش را کج می‌کرد و با بچه‌ها خوش و بش می‌کرد و به آنها شکلات می‌داد. حالا هم بچه‌هایی که در کوچه مشغول بازی هستند با دیدن حاج آقا مقدس با خوشحالی به پیشوازش می‌آیند و به شوق نوازش‌های محبت آمیزش با پدرو مادرشان به مسجد می‌آیند؛ بچه‌هایی که فکر می‌کنیم با روحانیون آشنایی ندارند.

ـ چه بسیار اتفاق می‌افتد که موقع رفت و آمد خانم یا آقایی جوان با فرزند کوچکش راهشان را کج می‌کنند و با شوق و ذوق جلو می‌آیند و احوال ایشان را می‌پرسند و می‌گویند: حاج آقا شما همیشه به مدرسه ما می‌آمدید و برایمان صحبت می‌کردید. صحبت‌ها و رفتار محبت آمیزتان را فراموش نمی‌کنیم.

ـ چندی پیش حاج آقا مقدس بیمار شده بود. پزشک شیفت بیمارستان بوعلی به محض دیدن حاج آقا ایشان را در آغوش کشید و از دیدار ایشان اظهار محبت و خوشحالی کرد و گفت: حاج آقا شما شاید من را نشناسید؛ اما من خاطرات زیادی از شما دارم. وقتی توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم، شما با دیدن ما از اتومبیل خود پیاده می‌شدید و با ما فوتبال بازی می‌کردید. بعد از بازی هم برایمان بستنی می‌خریدید و همه با هم می‌خوردیم. دیدن شخصیت و خوبی‌های شما انگیزه‌ای برای من و دوستانم شد تا تلاش کنیم افراد مفیدی برای جامعه باشیم.
ـ یکی از نقاط مثبت کار حاج آقا مقدس حضور در هر سه وعده نماز در همه این سال‌هاست. حاج آقا همیشه بعد از نماز برمی‌گردد و با مردم صحبت می‌کند. ایشان همیشه بسیار پرانرژی ظاهر می‌شوند و این سرزندگی روی جوانان بسیار مؤثر است. بین نمازها و بعد از نماز صبح بعد از قرائت قرآن، حاج آقا تفسیر و احکام می‌گویند، موقعیت‌های مختلف اجتماعی را تحلیل می‌کنند و موضوعات و مسائل روز را با مردم مطرح می‌کند و سعی می‌کند مردم را از لحاظ سطح علمی، فقهی، سیاسی، اخلاقی و مسئولیت‌های شرعی بالا ببرند.


ـ «آقای واقفی» می‌گوید: من از نوجوانی با حاج آقا مقدس آشنا شدم و در دامن پر مهر ایشان بزرگ شدم. اخلاق نیک، بزرگواری و صبر و گذشت حاج آقا مثال‌زدنی است. بارها اتفاق افتاده که در انجام کاری کوتاهی کرده‌ایم. فکر می‌کردیم با حاج آقا که روبه‌رو شویم حتماً اوقات‌تلخی می‌کنند و ما را توبیخ خواهند کرد؛ اما حاج آقا اصلاً بروز نمی‌دادند و باز هم مثل همیشه با روی گشاده و مهر و محبت با ما برخورد می‌کردند که ما را شرمنده می‌کرد. در تمام این سال‌ها رفتاری از حاج آقا ندیده‌ایم که با آنچه از اخلاق و رفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله) شنیده و خوانده‌ایم مغایرت داشته باشد.

ـ حاج آقا به همه توجه دارند. نسبت به آدم‌های اطرافشان از پدر مهربانترند. امروزه که والدین و فرزندان، همدیگر را نمی‌فهمند، گاهی می‌بینیم حاج آقا با جوانی صحبت می‌کند. آن جوان مشکلی داشته است که حاج آقا متوجه شده و به عنوان پدر روحانی و معنوی و اخلاقی برخورد می‌کند و در پی حل آن است. حاج آقا برای جوانان مجرد، دختر مناسب معرفی می‌کند. جوانان در دفتر مسجد همدیگر را می‌بینند و صحبت می‌کنند و در صورت موافقت دختر و پسر برای ازدوج، در تهیه جهیزیه و مخارج ازدواج از صندوق مسجد کمکشان می‌کند.

ـ رفاقت، سخاوت و توجه حاج آقا به جوانان و نوجوانان در برخورد‌های روزمره مثال‌زدنی است. ایشان به بهانه‌های مختلف مانند اردوهای مشهد، بعد از کمک به دوستان و نیازمندان، بعد از شب‌ زنده‌داری، یا داشتن یک گپ و گفت مطابق با ذائقه نوجوان با آنها ارتباط برقرار  و آنها را تبدیل به مردان بزرگی کرد که مدارج بالایی را طی کردند و بعضاً به شهادت رسیدند.

ـ حاج آقا بعد از نماز ظهر و عصر برای استراحت به منزل می‌رود. بعد از رفتن ایشان زن و شوهری پریشان به دفتر می‌آیند. آقای واقف با روی گشاده پاسخگوی آنهاست. خانم توضیح می‌دهد که شوهرش بازنشسته است. فرزندش دانشجوی دانشگاه آزاد و تا شهریه را واریز نکنند سایت ثبت نام برایش باز نمی‌شود. اجاره خانه باید پرداخت شود و چند مشکل دیگر. در این میان موتور اتومبیل قدیمی‌ خانواده که همسرش با آن مسافرکشی می‌کرده سوخته است و کسی حاضر به دادن وام به آنها نیست. با هم که فکر کرده‌اند دیده‌اند تنها امیدی که دارند، حاج آقا مقدس است. پنج شنبه بعدازظهر است. آقای واقف می‌گوید شنبه تشرف بیاورند و با حاج آقا مقدس صحبت کنند تا دستور پرداخت وام از صندوق قرض الحسنه مسجد را برای‌شان بدهد. زن و شوهر باخیال راحت به خانه باز می‌گردند.

ـ آقای واقف برای‌مان تعریف می‌کند که خانم بدحجابی اینجا آمد و از حاج آقا تشکر ‌کرد و گفت: «من یک سؤال داشتم و می‌خواستم از یک روحانی بپرسم. من روحانی را در محل دیدم و به سمتش رفتم؛ اما او به محض دیدن من از من فرار کرد و رفت. تا اینکه حاج آقا مقدس را دیدم خدمت ایشان که رسیدم مثل پدری مهربان من را پذیرفتند، حرف‌هایم را با صبر و حوصله گوش دادند و پاسخ دادند. در پایان مرا نصیحت کردند که آویزه گوشم کردم».

تعداد بازدید : ۶۱

تازه ترین

ارسال نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

پربازدیدترین