سرویس مسجد خبر
با شهید آیت‌الله سعیدی(قسمت دوم)

نوشتن اعلامیه علیه سرمایه گذاران آمریکایی

نوشتن اعلامیه علیه سرمایه گذاران آمریکایی
(شنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۲) ۰۶:۵۳

آقای سعیدی از جمله کسانی بود که به قم آمد و پیشنهاد نوشتن یک اعلامیه علیه سرمایه گذاران آمریکایی را داد من به ایشان گفتم: اعلامیه ای که شما نوشته اید نزد ۹ نفر دیگر از آقایان علما ببرید. اگر آنها امضا کردند. من دهمین نفر خواهم بود که آن را امضا خواهم کرد، اما او رفت و دیگر خبری از او نبود. بعدا فهمیدم که خودش به تنهایی اعلامیه را امضا و چاپ کرده و شخصاهم آن را توزیع نموده است.

 به گزارش مسجدخبر؛ آیت الله سید محمدرضا سعیدی در دوم اردیبهشت ماه 1308 هجری شمسی در منطقه «نوغان» مشهد، در خاندان علم و فقاهت و سیادت دیده به جهان گشود. دروس ابتدایی را نزد پدر وارسته اش (سید احمد) آموخت و در دوران نوجوانی به لباس روحانیت درآمد. آیت الله سعیدی برای ادامه تحصیلات دینی به مشهد مقدس رفت و منطق و اصول را نزد عالمان برجسته ای چون ادیب نیشابوری، شیخ هاشم و شیخ مجتبی قزوینی فرا گرفت. ایشان از ابتدا به مدرسه و حجره نشینی و خواندن و بازخوانی جزوه و کتاب بسنده نکرد و در حالی که اندوه از دست دادن مادر و خواهر را در کودکی تحمل کرد، با مشاهده نابسامانی های ناشی از استبداد و اختناق رضاخانی و زندگی پر درد و رنج جامعه، فشار شدید حکومت بر حوزه های علمیه، از آنچه به نفع محرومان و دردمندان بود دریغ نداشت.
 
اعلامیه و افشاگری
 
جنازه شهید سعیدی را به خانواده اش تحویل ندادند. بامداد روز 21/ 3/ 49 ماموران ساواک به منزل آن مرحوم در خیابان غیاثی رفتند و فرزند بزرگ او سید محمد را به زندان قزل قلعه بودند. سید محمد سعیدی می گوید:
 
«...بعد از اینکه خبر ورود سرمایه گذاران آمریکایی به ایران در روزنامه ها منتشر شد، پدرم اعلامیه ای علیه این اقدام نوشت. اعلامیه بسیار حساس و تندی بود. قبل از نوشتن این اعلامیه. ایشان سفری به قم کرد و با برخی از آقایان تماس گرفت و تصمیمشان این بود که اعلامیه ای نوشته شود و چند تن از علمای روحانیون مشترکا آن را امضا کنند. معلوم بود که کار بسیار حساسی و سنگینی است و بعضی از آقایان به همین جهت موافقت نکردند. آیت الله منتظری در این باره مصاحبه ای کرد که در سالگرد شهادت مرحوم سعیدی از تلویزیون هم پخش شد و من هم آن را شنیدم. ایشان گفت: «آقای سعیدی از جمله کسانی بود که به قم آمد و پیشنهاد نوشتن یک اعلامیه علیه سرمایه گذاران آمریکایی را داد من به ایشان گفتم: اعلامیه ای که شما نوشته اید نزد ۹ نفر دیگر از آقایان علما ببرید. اگر آنها امضا کردند. من دهمین نفر خواهم بود که آن را امضا خواهم کرد، اما او رفت و دیگر خبری از او نبود. بعدا فهمیدم که خودش به تنهایی اعلامیه را امضا و چاپ کرده و شخصاهم آن را توزیع نموده است.»
 
از دیگر کارهایی که مرحوم پدرم کرده و دلیلی برای دستگیری ایشان شد، تکثیر نوار های ولایت فقیه حضرت امام بود که از نجف به دستش رسیده بود. رژیم شاه پیش از این همیشه تبلیغ می کرد که روحانیون هیچ برنامه ای برای حکومت ندارند. فقط عده ای آشوب طلبند. اما وقتی نوارهای سخنرانی حضرت امام درباره ولایت فقیه به ایران رسید، رژیم واقعا وحشت زده شد، بعد از آن هم اعلامیۀ تند پدرم که علیه سرمایه گذاران آمریکایی توزیع شده ساواک را به شدت عصبانی کرده به این جهت، ماموران ساواک در روز دهم خردادماه ۴۹ به خانه مان ریختند و آنچه کتاب و اسناد و مدارک بود غارت و پدرم را دستگیر کردند و به زندان قزل قلعه بردند و تا روزی که ایشان را به شهادت رساندند، اجازه هیچگونه ملاقاتی را به اعضای خانواده اش ندادند. هر وقت مراجعه می کردیم میگفتند: امروز روز ملاقات نیست. یک روز که برای ملاقات رفته بودیم نزدیک ظهر بود. یک وقت دیدیم یک آمبولانس سفید رنگ از توی زندان بیرون آمد. خانواده زندانیان سیاسی که هر روز در خارج از زندان اجتماع می کردند، زاری و شیون کردند و توی سرشان زدند. هر کسی تصور می کرد که یکی از بستگانش را در زندان کشته اند.
 
من و دیگر اعضای خانواده مان غافل از آنکه در داخل آن آمبولانس، جنازه پدرم بود. تا چند ساعت بعد از ظهر روز ۲۱ خرداد ۴۹ در خارج از زندان ماندیم و چون از دیدن پدر مأیوس شدیم به منزل بازگشتیم. وقتی به منزل رسیدیم، چند دقیقه بعد، اتومبیلی که متعلق به ساواک بود به منزل ما آمد و یکی از ماموران گفت: شناسنامه پدرتان را بدهید و به من که پسر بزرگ تر بودم گفت همراه من برای ملاقات پدرتان بیابید. من سوار اتومبیل شدم. اما جایی را که رفتیم نمی شناختم و نمی دانستم اینجا پزشکی قانونی است. آنها هم به من نگفتند که اینجا کجاست. وقتی به آنجا رسیدیم یکی از آنها که بعدا فهمیدم دکتر جوانی است (همان کسی که بعد از انقلاب اعدام شده به من گفت: به شما تسلیت میگویم! من اصلا باور نمی کردم که اتفاقی افتاده باشد، مات و مبهوت ایستادم. در آن موقع آقای دکتر سید محمود طباطبایی رئیس پزشکی قانونی، مرا توی اتاقش خواست و از من پرسید: «قضیه پدرت چه بوده است؟» من مقداری این پا و آن پا کردم و حرفی نزدم. او گفت: «پسرم به من اعتماد کن، اگر چیزی هست بگو» من هم آنچه از مبارزات پدرم می دانسته و جریان دستگیری او توسط ساواک را برایش گفتم. خلاصه اینکه به اتفاق آنان، جنازه پدر را به وادی السلام فم بردیم. جنازه را بیرون آوردند. بدنش مجروح بود. دکتری جوان و ازغندی که از مأموران ساواک بودند. در آنجا حضور داشتند. با اینکه جنازه پدرم را می دیدم باورم نمی شد که او را کشته باشند. شخصی به نام محمدی یا محمدزاده که رئیس ساواک قم بود و عده دیگری که در آنجا بودند منتظر عکس العمل من بودند. من در این موقع به جنازه پدرم چشم دوختم و پنداری که خدا به این جملات را بر زبانم جاری کرد:
 
پدر! شما ییش رسول الله رو سفیدید.
 
پدر! شما پیش خمینی رو سفیدید.
 
پدر! خودت بهتر از ما می دانستی که الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر.
 
پدر! تو به آرزوی خود رسیدی.
 
پدر! بخند، من هم به سعادتی که تو به آن رسیدی می خندم.
 
ماموران ساواک با چشمان از حدقه درآمده، گویی لال شده بودند و هیچ حرفی نمی زدند و فقط به حرف های من گوش می دادند.
 
تعقیب و مراقبت
 
از غسالخانه بیرون آمدم. جنازه پدرم را دفن کردند، من بلافاصله به قم و به خانه آیت الله ربانی شیرازی رفتم، او در خانه نبود. به خانواده اش گفتم که پدرم را شهید کرده اند. ماموران ساواک همه جا مرا تعقیب می کردند. من دیگر در قم نماندم. سوار ماشین شدم و به تهران آمدم. وقتی به خانه رسیدم، مادرم با دیدن قیافه من، پنداری به قضیه پی برد. خطاب به من گفت: محمد چی شده؟ گفتم: چیزی نشده. پدرمان راحت شد. شما برو لباس سیاه بر تن کن و برای ما بچه ها هم لباس سیاه بیاور که حالا وظیفه ما سنگین تر شده است.»
 
پیش از آنکه به چگونگی برگزاری مجالس ختم و یادبود شهید سعیدی بپردازیم. به نقل خاطره دیگری از فرزندش سید محمد سعیدی می پردازیم:
 
چهل روز از شهادت پدرم می گذشت. خانواده ما برای برگزاری مراسم چهلم په سر قبرش در وادی السلام قم آمد، من هم حضور داشتم. خدا رحمت کند شهید محمد منتظری را. او هم در آنجا بود. او به وسیله یکی از خانم ها به مادرم پیغام داد: «چون شما در شرایط عاطفی خاصی هستید و کسی جرئت اعتراضی به شما را ندارد. فرصت خوبی است که با فریاد بگویید شوهر مرا شاه کشته است و این جمله را مرتب تکرار کنید تا توجه افرادی که به گورستان وادی السلام آمده اند به موضوع جلب شود و آنها نیز از موضوع مطلع شوند و بدانند که شوهر شما به دستور شخص شباه کشته شده است!»
 
وحشت در ساواک
 
پس از شهادت آیت الله سعیدی، سپهبد مقدم رئیس اداره سوم ساواک دستور داد از هرگونه تبلیغ و تحریک و فعالیت در باره شهادت آیت الله سعیدی جلوگیری کنند و افرادی را که در این زمینه فعالیتی انجام می دهند، فورا دستگیر و دست کم به مدت سه سال تبعید کنند.
 
با آنکه حوزه علمیه قم همزمان با شهادت آیت الله سعیدی تعطیلی تابستان را می گذراند و از روحانیون و محصلین کمتر کسی در قم بود، شماری از روحانیون و مردم در مدرسه فیضیه اجتماع گردند. آقای شیخ مرتضی حائری یزدی صبح روز جمعه ۲۲ خرداد ماه به مدرسه فیضیه رفت و شخصا به پهن کردن فرش در صحن مدرسه پرداخت. چند تن از طلاب ساکن مدرسه به کمک او شتافتند و در اندک مدنی تمام صحن مدرسه فرش شد. در این مراسم آقای سید احمد کلانتر، در یک سخنرانی وضع مرحوم سعیدی را از این نظر که جنازه او را شب هنگام و پنهانی دفن کردند به مادر بزرگوارش حضرت فاطمه زهرا (س) تشبیه کرد و از امام خمینی تجلیل به عمل آورد. شرکت کنندگان در این مراسم، به وادی السلام رفتند و در آنجا بار دیگر آقای کلانتر سخنان تندی ایراد کرد و خطاب به شهید سعیدی گفت: آسوده بخواب که راه تو ادامه دارد و پر رهرو است.
 
ماموران ساواک در صدد مستغرق کردن مردم برآمدند، اما عده زیادی در خیابان های قم به تظاهرات پرداختند و از قاتلین آن عالم مجاهد. ابراز انزجار کردند. تظاهرکنندگان سپس به مقابل منزل شریعتمداری رفتند و علیه او شعار دادند و همکاری او را با رژیم محکوم کردند. آقای کلانتر نیز دستگیر شد.
 
واکنش حوزه علمیه قم
 
حوزه علمیه قم به مناسبت شهادت آیت الله سعیدی اعلامیه ای صادر کرد. اعلامیه با این جمله شروع می شد. «آیت الله حاج سید محمدرضا سعیدی خراسانی در زندان کشته شد. و در پایان آن اعلامیه آمده بود: «شهادت آیت الله سعیدی در زیر شکنجه، توقیف و تبعید و شکنجه دیگر روحانیون بزرگ حوزه علمیه قم و تهران، ما را از ادامه راهی که در راه رفاه و آسایش مردم مسلمان ایران و مبارزه بر ضد توطئه های استعمار بین المللی در پیش داریم، باز نمی دارد.» خبر دردآور شهادت آیت الله سعیدی در تهران نیز بازتاب گسترده ای داشت و مردم با شنیدن این خبر به خشم آمدند و انزجار آنان نسبت به رژیم شاه فزونی بافت به گونه ای که ساواک گزارش داد:
 
«خبر مرگ سعیدی همه جا منتشر شده و بین مردم شایعه ای است که ماموران ساواک امنیت سعیدی را زیر شکنجه کشته اند و برای اینکه آثار جراحت بر بدن سعیدی مخفی بماند. خود سازمان او را در قم به خاک سپرده است.»

منبع: حوزه نیوز
پایان پیام/

تعداد بازدید : ۷۴۳

تازه ترین

ارسال نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

پربازدیدترین